دل تنگ نامه

Tuesday, March 28, 2006

من نمي گويم هر وزش نسيم نشانه پرواز چكاوك هاست
اما خوب مي دانم قمري زودتر از پروانه شدن گل مي كند
مي خواهد برگردد به همان روزهايي كه غنچه پراز روزشمارهاي يك قناري مي شد
و من بي حصير بايد سوختن باران را نظاره مي كردم
حالا اين تمامي من شده از صداي كدام روزنه خيس مي شوم كه هر صداي پر پروانه را به آب مي سپارم
بايد امروز بر گرد درخت يك فوج آسمان پر صدا بنشانم
و تو را هم به گنبدهاي خانه، هندوانه شيرين مهمان كنم
مي گويند صداي گنجشكها لالايي شبها را به خاطر زنده مي كند اما اكنون من و خيالت عاشقترين عالم شده ايم
دلم براي بودنت پر مي زند صدا مي زند از پشت يك پرچين ارغواني و من عطر موهاي باران خورده ات را فرو مي بلعم گرچه سپيدار سپرده ام كه مبادا رزهاي سرخ نثارت كنم اما من آرام و بي صدا لاي نامه هايم گلبرگهاي بهار نارنج مي كارم و تارهاي گيسوانم را برايت هديه مي فرستم چقدر دل تنگ بودنت شده ام دل تنگ همان خنده هاي مهرباني كه سبد سبد رازقي مي كارندم دلم مي خواهد اين غنچه تازه سربركرده صبح را ببيني كه چگونه با صداي يك نسيم لبخند مي زند
ديگر انديشه كلاغها را از ياد برده ام حالا هر چه هست منم وتو و يك بغل معرفت سبز كه راهمان را پر از صداي چكاوكان مي كنند دلم مي خواست اين همه نشاني نرسيده به درخت را به همه پرستوها بدهم تا پروانه ها هم دوباره عاشق شوند
مي بيني من و تو يك دنيا برگ پاييزي كه با ترانه هايمان برگ افشانمان مي كنند حالا مي خواهم دست در دست تو بي ترس از حضور جغدها بي هراس از تعقيب روباه ها بي طمع از مرواريدها به آ سمان پرواز كنم دستت را مي گيرم و قله برف زده كوهستان را زير پا مي گذاريم و آن جا آسمان است كه راه را روشن تر نشانمان مي دهد
دل تنگ گرماي آغوشت شده ام و صداي زمزمه اي كه آرام آرام مرا به شهر هفت رؤياي پر ستاره مي برد
دل تنگ سر انگشتانت كه خرمن گيسوانم را به باد بسپاري و بعد مريم ها را ميانشان خواب كني.
و حالا مي دانم كه تو هستي بعد از اين همه گريز بي جدل تو را ميبينم كه آرام در برابر من گوش فرا داشته اي و بودنت برگي شده بر هفت ستاره آسمان قلبم
مي دانم كه هستي شايد صاحب مرواريدها نشوي اما مي ماني عاشق تر از يك فوج كبوتر كه پهنه آسمان را تا رسيدن قرمز غروب طي مي كنند تو هستي و من هم دست در دست هم در كنار هم شايد مسير جاده ها در ميان راه عوض شود اما مي دانم كه هميشه با من مي ماني همسفر هميشه همراه من

Tuesday, March 21, 2006

صداهاي بي صدايي بلندند من دل تنگ تو مغرور او عاشق
و هي هفت سين نچيده عيد است كه مرور مي كنم و از قلم مي اندازم ماهي حوض در تنگ بلور جا نمي گيرد خسته ام خسته و گم شده بي نهايت ترين روز را جستجو مي كنم تو نمي خواهي بماني او عاشق هم چنان ايستاده پا برجا و من در حيرت از خاموش ترين چراغ هاي آسمان
سكوت است و سكوت و سكوت پيشتر نشانم مي دادند حالا اين آسمان آبي خاموش دل تنگي بي صدايي مرا هي انكار مي كند. هي من مي روم پي رودي در تاريك ترين ظلمت شبانه و..... كاش سپيده طلوع مي كرد حداقل شهابي بود كه راه را نشان مي داد اما ستاره ها همه به مهماني دريا رفته اند و چنارها هم حتي سكوت فرياد بر سرم مي ريزند غمزده ترينم شهزاده غريبه آشنا
چونان بي تو شده ام كه ديگر هيچ بهاري به خاطرم گل نمي كند

Monday, March 20, 2006


از اين همه ترانه نرسيده به باران كدام را جستجو كنم تا زودتر بيايي ديشب كه سپرده بودمت دست يك فوج كبوتر آبي كه صدايت كنند غروب را ديدم كه از شرم شنيدن نامت سرخ گريست
فكر مي كردم بهانه ها براي پاييز شدن هستند اما انگار فقط من نبودم كه برگ ريزان باغ عريانم كرد هي انكارت كردم و باز تو كه آمدي درخشيدم واز ياد بردم چراغ ها را خاموش كرده ام كبوترها را پرواز داده ام و ته مانده احساسم را به دخترك گل فروش بخشيده ام
حالا باز بايد از نو فراموشت كنم و بوي دستانت را به باد بسپرم اما اگر برگشتي چه؟ اين بار كدام آرزوي خالي از ياس را بهانه كنم مي ترسم از اين همه رفتن ياد گرفته بودم كه گل ها خارهايي برنده دارند اما اكنون كه مرهم دستانم گرماي نگاه توست شعر كدام چلچله مرا به ياد پاييز خواهد انداخت برگها را له مي كنم و صداي خش خششان را به گوش هايم مي سپارم اما داوودي ها كه مي رويند.......يعني در پاييز هم مي توان متولد شد؟ من مي خواهم زمستان بمانم اما اين همه لبخند بنفشه از زير برفها به تمسخر مي گيرندم كه فراموش كن كلاغ ها براي چه خوانده اند نسيم خبرم آورده كه هيچ غريبه اي را به بهانه يك نشان آشنا پر از شكايت نكنم سفارشم كرده سنگ در بركه نيندازم موجها را صدا و نگذارم آب گل آلوده چشمانم را از من بگيرد
حالا بايد از هرچه چشم است چشم بربندم و تا شكفتن اولين شكوفه قالي قرمز ببافم مي روم ساكت و آرام بي صداتر از يك دسته پروانه كه به دنبال عر سيب پرواز مي كنند يك آوازه خوان بي صدا در كوچه هاي شب
زودتر طلوع كن خورشيد هميشه تابان من

Saturday, March 18, 2006

هواي بهار آسماني ام كرده بود اما ديدم اين شاپرك به دنبال آواز قناري من به ابرها سفر نمي كند مانده ام در اين خلوت شلوغ كه به كدامين بهانه قصه باران را از چشمانم باز گويم. ديگر نه بهانه اي مانده و نه بهاري اين كدامين چكاوك شب زده هم آسمان ها را به اميد ديدار ستاره اش تا به صبح پرواز كرد و من ماندم و لختي برگ و تكه اي نان خشك حالا كه ديگر ستاره از شب گريخته قناري پرواز كرده و خورشيد مي سوزد و دم نمي زند بهانه كدام آهو دست از خيال نيمروز سپيدار پاييز زده بيرون آورده كه اين چنين مرا مي نگري؟ قصه ات را براي همه گل هاي باغ خواندم اما هيچ گلي بلبل ماتم زده را نشناخت به خبال اين كه از باران گفتن سبزم مي كند هي غزل غزل ترانه بر روي قاصدك به هوا فرستادم اما هيچ قمريي ياد زمستان را در پونه هاي دستانت به ياد نمي آورد و من آموختم كه بايد گريخت از دنياي چكاوك و قناري ها از دنياي پريدن و خواندن ها فانوسم را به شب سپردم و خودم بي بهانه تا ته زمين چشمه اي را جستم كه بارانش از آسماني ديگر آمده بود من وتو از يك جنس بوديم تو بي شكيب از هرآنچه صداي كلاغ بود دويدي و من زير باران خيس ماندم. بر كه گشتي روزنه ات از كوچه همسايه چشمك مي زد
و من دريافتم اكنون اين تنها نقطه براي شروع يك پايان است
پس مي سپرمت دست آسمان برايت كبوتر هوا مي فرستم و لاله عباسي ها را قسم مي دهم كه برايت دعا كنند شاعرم كردي و آموختي ام باران هميشه از آسمان فرود نم آيد حالا كه مي رويم من و تو هريك به راه خويش قسمت مي دهم كه از نرگسان باغ فراموش نكني اين كه اين صدا نغمه اي بي شكيب بود تنها هديه ام از بيدهاي مجنوني است كه از اين ديار رفتند
دريا راكه ديدي سلام ماهي لب تشنه را به او برسان مواظب خودت باش بي بهانه ترين بهانه زندگي

Thursday, March 16, 2006

امروز باز بهانه صداقت به دنبال چشمهايم تا شب باريد مي خواهم اين همه صداقت نرسيده به يك اوج عظيم را بسپرم دست چكاوكي كه به جنوب سفر مي كند
باران مي خواهم سبزه هاي ته باغ در انتظار صداي قمري هر روزه به دنبال چشم هاي آسمان پي تنها درخت بي شكايت مي گردند
اصلا ً نمي دانم چرا بهار را به آسمان هديه ندادم. گر گرفته ام. باز بهانه بر باد رفته ها را مي گيرم بهانه هر آنچه مي شد و نخواستم بهانه هر آنچه نتوانستم و خواستم
آه نفرين نفرين بر مني كه صداي آشنا ا نشنيده گرفتم نفرين بر من كه بي آواز نگريستم بر مني كه مي توانستم و ياد نگرفتم
حالا هي بهار بهار كنم كه چه؟ حالا چه سود كه آسمان را صدا بزنم مگر من به آن همه دريا نرسيده بودم حالا چشم انتظار قطره اي آبم؟
نفرين بر من كه مي توانستم و نخواستم نفرين بر من كه بازي كردن را از ياد بردم نفرين بر من نفرين بر من و اين همه لحظه هاي از دست رفته
كاش زمان را برمي گرداندم كاش قاصدك هديه مي گرفتم كاش خواب نديده بودم كاش نديده بودم و نشانم نداده بودند آرامشم كجاست؟
كاش نديده بودم كجا مي توان فرياد زد كاش نديده بودم كه تكيه گاهم چيست كاش نديده بودم كدام چشمان است كه مرا به آرامش مي رساند ساكتم مي كند به اوج مي رساندم و يادم مي دهد به كه بايد رو كنم
من مي خواهم برگردم فراموش كنم ساكت شوم خاموش شوم بپرم از لب هرچه خيال و ايوان و سكوت و آرامش است
مگر من خواستم كه باران بيايد مگر من صدا زدم كه نشانم دادي مگر من چشم به راه قاصدك بودم مگر من خواستم مگر من خواستم مگر من خواستم
حالا چرا؟ چرا آن گاه كه خواستم نيامدي و حالا برميگردي؟
من اين آرامشي كه در كنارم است اما فرسنگها با دستهايم با چشمانم و با قلبم فاصله دارد نمي خواهم من اين همه صداقت از دست رفته، اين همه بهانه دوباره شدن من اين همه سوگند نخورده، اين همه چشم و صداقت و آرامش نمي خواهم
من نمي خواهم ابر شدن را ببينم نمي خواهم بدانم اين است آرامشي كه را كه مي جستم نمي خواهم نمي خواهم بدانم اين است كه بهار مي شود و گل مي كند
مي خواهم يخزده بمانم به اميد بهار شدن چه فايده كه هي از چنارها بگويم و به بازگشت پرستو ها فكر كنم بگذارم بگذارم تا در واقعيت نيايد در خواب نبينمش

Thursday, March 09, 2006

باز اين گمگشته تاريك باران سراغ چشمه اقاقي ها را مي گيرد دلم پر مي زند براي بودنت براي دستهايت براي حرفهايت براي لبخندهايت و براي چشمانت
كاش آن همه كه از خزان برگ چيده بودم دستهايت را پر از بوي بهار نارنج كرده بودم و نشاني نسيم را مي دادم كه مي آمدي و شكوفايم مي كردي مي گردم به دنبال يك مهر آويز سفيد تا برگردنت نقش باران را حك كند و تو بشكفي آن چنان كه من نيز و با هم باز زير باران خيس آوازهاي چكاوك خسته از پرواز شويم بايد بهانه ات كنم بايد عاشق شوم تا دوباره معناي دستهاي باران خورده ات و نگاه هاي پر كلامت را در يابم
بر من تابيده اي عاشقم كرده اي بي آنكه خود بداني و من در هر صداي خنده اي نشاني از مهرباني هاي تو مي جويم داشتم از ياد مي بردم كه هر خار معطر نغمه باران نمي خواند اينك به يادم آوردي به يادم آوردي كه بي صداقت لبخند تا عمق درياي وجودم نفوذ نمي كند
و اكنون مي فهممت بي آنكه بداني هنوز هم از پشت ديوار به دنبال نگاهت مي گردم و هر چه گل مريم است را با رزهاي سرخ براي خانه ات هديه مي فرستم اينك اي هميشه آشناي خفته قلبم بگو كه صداقت را در كدام گل پنهان كنم و دزدانه از پنجره اتاقت عطر اقاقي بريزم
مي خواهم برگردم و با تو آغاز كنم دستهايت را به تنها ستاره آسمان قلبم پيوند زنم و خط كشم بر روي هرچه جادوي سياه است من تو را يافته ام من عاشقت كرده ام چنان كه تو مرا
حالا چشمهايم را مي بندم و از تمام كوچه باغهاي پر از ياس فرياد بر مي آورم كه آي آدمها من هم آشنا شده ام
آشنا شده ام با هر چه شعر و غزل است با هرچه واژه خيس باراني است
من مي خوانمت اي گل شده از عطر ميناها اي تك قناري آزاد كوچك آسمان رؤيايم با تو مي خوانم و مي چرخم دستم را بگير تنهايم مگذار عاشقم كن عاشقم كن و مرا زير باران تا به شهر نور و آيينه ببر
منتظرت نشسته ام زود بيا

Wednesday, March 08, 2006

براي هميشگي نا كامي ها بهانه مي تراشيم صداقت پيشه نمي كنيم كه چراغ را روشن كنيم
براي هر برگ پاييز اشك مي ريزيم و درخت ها كه مي افتند پروانه بازي مي كنيم
از اشك امروز بايد چنار ساخت چرا كه خورشيد پي يك آتش خاموش مي شود چه مي رسد به آن همه نگاه چه مي شود آن همه قناري؟ من و تو ساكت ترين عالم شده ايم
باز هم گم شده ام گم گشته يك بهانه پرصدا گمشده در پي يك انار در چشم يك خرگوش پي صداي يك چكاوك
و آشنايي كه هيچگاه صدايش مرا نخواند
درياي اشكم را براي چه خروشان كنم وقتي تو نيستي كه باراني شوي و بشويي ام
كاش آغوشت بازتر از هميشه به رويم گشاده بود بهانه مي جويم اصلا ً چرا اين چنين به دنبال تك درخت مي گردم عشق را كه نفس كشيدي بايد ببلعي اش صدايش را پر از هر بهار ترانه كن من يك نفس ديگر بايد بخوانم مي بيني عاشق نشده مجنون گشته ام هميشه ليلي نيست كه آواز مي خواند
مي خواهم با صداقتش دست و پنجه نرم كنم
در آغوشم بگير در آغوشم بگير چون من تنها ترانه سراي دنيا شده ام
به صدايت به رنگ لبخندهايت و هميشگي همراهي ات نيازمندم تنهايم نگذار عاشقي را نمي خواهم فراموش كنم به چنارها چه كه من عاشقم يا عاقل من شعر مي بافم و سبد هايم را به آب مي دهم صداي باد مي چرخاندشان
برگرديم سوي دستها بيا و زود فرياد بزن كاش در بيابان بوديم . داد مي زديم دلم پر مي كشد براي صداي قهقهه هايت
من پرواز نمي كنم كه ابر شوم آسمان من همه جا همين رنگ است حالا كه مي دانم از خرگوش ها چه مي خواهم
..........
بيا برگرد دستهايم را در دستهايت حبس كن نفسم را بگير و نشان بده ديوار محكمي هستي من شور نفس هايم را در صداقت چشمان تو مي بينم
كاش هميشه بودي تا اضطراب نگاهت را با گوشه چشمي پاسخ مي دادم مگر عاشقي جرم است كه نبايد بگويم دوستت دارم؟ در آغوشت صداي قلبت را مي شنوم چرا كتمانش مي كني؟اين خورشيد هميشه رنگ مشرق داشته
برگرد مرا بنگر صدايم كن عاشق شده اي و نمي داني پس پرده چهره ات اين همه رنگ چيست كه عرق بر پيشاني ات نهاده؟ مي دانستم مي دانستم تو و من از يك جنسيم تو نخواستي اما من نشانت دادم حالا شانه هايم را در آغوشت گم مي كنم ستبر فراموشي مي كشم روي هر چه گذشت و مي فهممت در آغوشت هاي هاي مي گريم و گرمايش اشك هايم را پاك مي كند
تو عاشقي قلبت مي گويد
با من نفس بكش

Tuesday, March 07, 2006

مي خواستم امروز سرخس ها را چراغاني كنم
وقتي كه تو نيستي زودتر به آبي مي رسم
تنها گاهي به ياد سمنوي عيد مي افتم
گاهي چشمه را از دور مي بينم تشنه مي شوم گر مي گيرم
اما چند صباحي است
و بعد دوباره همان نواي قديمي مي كشاندم
مي خواهم خودم بمانم
تو هم چه باشي و چه نباشي همين نزديكي
مي خواهم مرواريدهايم را سفت نگهشان دارم
بپيچمشان لاي دستمال حرير سفيد
از تو هم حتي پنهانشان كنم
به وقتش به تو خواهم دادشان
اگر ماندي
اگر هم رفتي و نديدمت نگهشان خواهم داشت
خسته ام بايد بروم دور دور
كاش آرامش را پيدا كنم برايم دعا كن

Saturday, March 04, 2006

بهترم از آنچه بودم. گرماي سلامت يخ دستانم را بخار كرد. من شكفتم و و هيچ بهاري سبزتر از من نشد.
آخ چقدر پي يك نوازش محتاج كلامم. حالا بغض و ستاره و كوير. هرچه قاصدك دعاست به آسمان مي فرستم تا زودتر از هميشه برگردي.
چشمه را هم پر نيلوفر مي كنم تا برگردي و برايم شعر بخواني .كاش ياد بگيرم تو و من از يك جنسيم آفتاب و شيشه صاف صاف آبي آبي و درست پي يك نگاه با كبوتر اوج مي گيريم و ابرها را هم پشت سر مي گذاريم برگ برگ گلها را فرش مي كنم وقتي برگردي
مي خواهم يك هميشگي آشنا را زمزمه كنم
""""""""""""""""""""""""""
عاشقان هنوز عاشقند مغروران هنوز مغرور

Thursday, March 02, 2006

هي گفتم باران هي صدا زدم باران و باران نيامد
آسمان ساكت ماند قناري پر زد گنجشك آواز خواند و من هي بغض كردم و تو رفتي شايد هم ماندي شايد هم
.......
اما هر كجا كه باشي ديگر نيستي ديگر تمام رؤياهاي بهار را از ياد برده اي ديگر زير باران عاشق نمي شوي و من خاموش مي شوم.
نرگسانت بي فروغ شده اند ديگر رؤياهاي دور را به ياد نمي آورند و آن روز كه من و بهار خيس خيس شديم فرياد در گلو مانده را به يك بهانه سپرديم تمام آرزوي پرواز تمام جيغ شقايق ها من وگل و چنار مي بيني حالا بگو كه سكوت درمان هر دردي است
تو كه بودي عطر بهار نارنج هميشه پشت ديوار بود حالا من از نگاه يك كبوتر هم محروم شده ام
چه مي شد اگر قناري بر مي گشت مي خواهم نسيم را در آغوش بگيرم درآغوشش هاي هاي گريه كنم و دستت را از هرپنجره خالي ازآسمان است راهي آسمان كنم
كاش آسمان مي گفت چرا يك پرستو هميشه در كوچ است عاشق نمي شود آيا؟
نسيم نسيم نسيم كاش بيايي هيچ كس دروغ را از يك آفتاب نپرسيده آسمان را عاشق تر از هر بهار به سخاوت دعوت مي كنم
منتظر مي مانم داد را با دود پي يك نفرين به بهانه مي سپارم
كاش از ياد ها مي رفتم و به ته يك مرداب هجرت مي كردم

Wednesday, March 01, 2006

نبودي و باز من به بودن گرفتمت هي بهار هي بهانه چنارها به سكوت يك بيشه محتاجند بايد بروم حتي اگر تو باشي
دوباره زنبيل مي بافم آسمان هم ساكت شده غروب خلوت يك دشت را به آسمان هديه دادم اما دشت تنها پي يك نوازش بود.
مي روم و آسمان و دشت را به هم مي سپارم. قاصدك به هوا مي فرستم و پي نسيم مي گردم. چشمه را از جوشش يك دشت گم مي كنم.مي روم دنبال قناري . تو را هم مي سپارم دست آسمان و ابر شايد كه به دنبال تو مي گردد.
ديگر هم گنجشك را به بازي نخواهم گرفت شبها هم اگر ستاره اي صدايم كرد فقط به رويش پوزخند مي زنم
مي بيني رفتن آسان است همان طور كه تو مي خواهي بروي هميشه مي خواستم
.........
ديگر هيچ سرودي هم را به اميد بودنت زمزمه نمي كنم اصلا ً مرا چه به بازي؟ بايد خودم را حبس كنم بايد به زندان
بروم و فقط به آسمان بينديشم.
پي يك زمزمه دور به اشتباه چراغ روشن كردم و حالا اين منم كه مي سوزم.